فکر کنم همه بچه ها تو بچگیشون یه عروسک یا اسباب بازی داشتن که خیلی دوسش داشتن. عروسک من اسمش حنا بود. یه دختر چش آبی ..با موهای لخت مشکی و ابروهای مشکی. با یه پوست سبزه و یه صورت گرد و ناز ..با پیراهن و تل یاسی ..همیشه پیشم بود. خیلی دوسش داشتم ..تو خونه هر کاری میکردم حنا هم پیشم بود .. با هم غذا می خوردیم .. با خودم میبردمش حموم .. بعد موهاشو خشک می کردم .. لباسشو عوض می کردم ... یادمه تو کلش آب می رفت بعد باید کلشو سرو ته می کردم تا خالی شه. اون موقع ها تا یه تیکه پارچه پیدا می کردم واسه حنا یه لباس میشد و با چه ذوقی لباس خوشگلشو در میاوردم و لباس بدقوارهه (خودم دوخته بودم) رو تنش می کردم...
حالا دیگه خیلی وقته حنای من رفته تو انباری و منم خیلی وقته بزرگ شدم اما... کاش میشد هنوزم با بازی کردن با حنا مثه اون موقع ها خوشحال شد و هم خندید.
+
نوشته شده در سه شنبه 15 آذر1390ساعت 1:41 AM توسط جودی
|
آرام آرامه بخواب زیبای من ... صدها بار گفتم فاصله ی من و تو را بیشتر نکنند ... اما کسی نبود گوش فرا دهد ... بعد تو دیگر کسی حرف هایم را نشنید ... هزاران بار گفتم فاصله ی من و تو را بیشتر نکنند ... همین خاک کافیست بین من وتو ... دیگر سنگ ها را بردارید ... با همین خاک هم دست هر دویمان از دنیاهایمان کوتاه است ... پس این سنگ دیگر چیست؟ ... آرام آرامه بخواب زیبای من ... اما دنیا به فاصله هایمان نیز حسادت می ورزد و سنگ های سرد را زینت فاصله هایمان می کند ... عیبی ندارد من و تو که این دنیا را خوب میشناسیم ... هر چه را از ما بگیرد، یاد و خاطره و محبت هایمان را که نمی تواند کاری کند ... آرام آرامه بخواب زیبای من ... من بازخواهم گشت و باز تن گرمم را قربانیه سنگ سردت میکنم و تو بوی تنم را با تمام این فاصله ها خواهی شنید و به سویم خواهی آمد ... پس آرام آرامه بخواب زیبای من ...
دومین سالگرد نبودنت و رفتنت به آرامش ابدیت ...
تسلیت ؟ مبارک ؟؟
نمیدونم باید با چه کلمه ای برات پر کنم اگه تسلیت ِ که تو، توی آرامشی و اگه مبارکه که چرا حالِ من زاره ....!!
+
نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر1390ساعت 11:13 AM توسط جودی
|
امروز روی سنگ سردت، چشمامو بستم و تن داغمو قربانیت کردم ... تو اومدیو و در آغوشم گرفتی. من میلرزیدم و گریه میکردم ... صورتم غرق اشک بود ... تو محکم تر منو تو آغوشت می گرفتیو ومن بیشتر میلرزیدم ... تقصیــــــر من نیست، تقصیـــــــر توام نیست ... میگن گناه سرنوشتِ که من لرزیدنمو باید بذارم به حساب سرما و توام به آغوش کشیدنت رو بذاری به حساب بودنت هنوزت در کنارم ...
آره تقصیر ما نیست، که تو تنت سرد شده و من سرگردانِ گرمای وجودتم ...
+
نوشته شده در شنبه 14 آبان1390ساعت 6:23 PM توسط جودی
|
نمیدونم این چند وقته چه مرگمه ... اکثر روزا که معمولی میگذرن اما بعضی روزا هست تو زندگی آدما که بهشون خوش میگذره، خوشن و کلی انرژی مثبت میگیرن و این انرژی اینقدر زیاده که حتی خستگی اون روزم حالیشون نمیشه ...
اما واسه من فردای اون روز یه روز کاملا دپیه ... نمی دونم چرا فردای یه همچین روز خوبم باید اینقدر دپ بشم ...
انگار خودت به خودت حسودیت شه، بخوای اذیتش کنی ... :))))
+
نوشته شده در یکشنبه 8 آبان1390ساعت 7:42 PM توسط جودی
|
خیلی نزدیک بهم، خیلی هم شبیه بهم، نمی دونم شاید جایی دیدمش، نگاهش، لبخندش، موهاش، منو یاد کسی میندازه اما نمیدونم کی؟ خیلی غبار داره قیافش ولی هیچوقت تنهام نمیذاره و همیشه باهام حرف میزنه، درد دل میکنه یه وقتایی من گوش میدم یه وقتایی اون، دوستای خوبی هستیم. همیشه اشکامو رو شونه هاش میریختم. امروز خواستم به لطف تمام این محبت هاش، گرد و غبار چهرشو بگیرم، برق میزد و می درخشید اما هر چی به عمق چشاش نگاش می کردم کسی نبود ، پس همدم شادی و غم من کجاست؟؟!! هر چی عمیق تر نگاه میکردم، بیشتر به حقیقت پی می بردم. این آینه ی غبار گرفته بود که سال ها همدم من شده بود...!
+
نوشته شده در شنبه 30 مهر1390ساعت 10:54 PM توسط جودی
|